محمد بن حسين البيهقي

991

تاريخ بيهقى ( فارسي )

بخورد و خدمت كرد رفتن را 1 ، و با امير گفت « بس 2 ، كه اگر بيش ازين دهند ، ادب و خرد از بنده دور كند » امير بخنديد و دستورى داد ، و برخاست و سخت بادب بازگشت . و امير پس ازين مىخورد بنشاط و بيست و هفت ساتگين نيم‌منى تمام شد ، برخاست و آب و طشت خواست و مصلّاى نماز 3 ، و دهان بشست و نماز پيشين 4 بكرد و نماز ديگر 5 كرد ، و چنان مىنمود 6 كه گفتى شراب نخورده است . و اين همه به چشم و ديدار 7 من بود كه بو الفضلم . و امير بر پيل نشست و به كوشك رفت . و روز پنجشنبه نوزدهم محرّم بوعلى كوتوال از غزنى با لشكرى قوى برفت بر جانب خلج 8 ، كه از ايشان فسادها رفته بود در غيبت امير ، تا ايشان را بصلاح آرد 9 به صلح يا به جنگ . و پس از رفتن وزير امير در هر چيزى رجوع با بو سهل حمدوى 10 مىكرد و ويرا سخت كراهيت مىآمد 11 و خويشتن را مىكشيد 12 و جانب وزير را نگاه مىداشت 13 . و مرا گواه مىكرد بر هر خلوتى و تدبيرى كه رفتى كه او را مكروه است 14 . و من نيز در آن مهمّات مىبودم . و كار دل برداشتن از ولايت 15 و سستى رأى بدان منزلت رسيد كه يك روز خلوتى كرد با بو سهل و من ايستاده بودم ، گفت : ولايت بلخ و تخارستان به بورىتگين 16 بايد داد تا با لشكر و حشم ماوراءالنّهر بيايد و با تركمانان جنگ كند . بو سهل گفت : با وزير درين باب سخن ببايد گفت . امير گفت : با وى مىافگنى 17 كه او مردى معروف است 18 ؟ و مرا فرمود تا درين مجلس منشور 19 و نامه‌ها نبشتم و توقيع كرد و گفت : ركابدارى 20 را بايد داد تا ببرد . گفتم : چنين كنم . آنگاه بو سهل گفت : مگر 21 صواب باشد ركابدار نزديك وزير رود و فرمانى جزم باشد تا او را گسيل كند 22 . گفت : نيك آمد . و نبشته آمد 23 به خواجهء بزرگ كه « سلطان چنين چيزهاى ناصواب مىفرمايد ، خواجه بهتر داند كه چه مىفرمايد 24 . » و مرا گفت 25 : مقصود آن بود كه از خويشتن بىگناهى من ازين خلوت و رأيهاى نادرست بازنمايى . معمّا نبشتم به خواجه و احوال بازنمودم و ركابدارى را گسيل كرده آمد و به خواجه رسيد ، خواجه ركابدار را و منشور و نامه را نگاه داشت كه دانست كه ناصواب